آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

یک روز زیبای اردیبهشت

  در ٥ اردیبهشت ٩٢ : ٣تایی باهم رفتیم پارک ملت. انقدر دویدم آخ دویدم که نگو!خیلی کیف کردم به همراه مامان زهره و بابا مجید جاتون خالی ساندویچ کوکوسیب زمینی هم خوردم که مامان زهره جون درسک کرده بود   ...
12 ارديبهشت 1392

من و یک خرید روزانه و شیطنت

اولین باری که شهروند رفتم با مامان زهره جون و بابا مجید عزیزم. در تاریخ ١٥ فروردین ٩٢. خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا اینکه سوار ماشین های بچه شدم و بادکنک هم بهم دادند البته بماند که دیگه از وسط تایمی که اونجا بودیم یه کوچولو کلافه شدم و نگذاشتم مامانی وبابایی خریدشون رو کامل کنند   ...
12 ارديبهشت 1392

من و برج میلاد

بالاخره مامانی و بابایی بنده رو در تاریخ ١٢ فروردین ٩٢ به بلندترین برج ایران یعنی  برج میلاد بردند. واینگونه بود گردش ١ روزه ما دربرج میلاد: بعداز صرف صبحانه رفتیم برج میلاد.البته تنها که نه!مامان بزرگ و بابابزرگ و عمه فتانه و آقا حسن و نیما و عرشیا هم اومده بودند. خیلی شلوغ بود آخه روز ١٢ فروردین رو که خودتون میدونید چه خبر دیگه ما تا آخرین طبقه رفتیم.به من که خیلی خیلی خوش گذشت.آخه کلی با عرشیا بازی کردم.کلی   ...
12 ارديبهشت 1392

این هم دومین عید بنده

سال نو مبارک وبالاخره رسید این سال جدید!سال مار سال تحویل حدود 2:30 بعد ازظهر بود که من به همراه بابا مجید و مامان زهره دور سفره هفت سین نشستیم.بعد از شروع سال جدید مامان زهره قرآن رو باز کرد عجب سوره باحالی اومد! بعدش هم حافظ عجب فالی!! بعد بابا مجید به من و مامان زهره عیدی داد.آخ جون بعد از سال تحویل رفتیم خونه مادربزرگ مامان زهره بعدش هم رفتیم دیدن مادر بزرگ مامان بدری جون   این هم عکسها:      که این رو اضافه کنم که تمامی وسایل هفت سین و جاشمعی مار رو مامان زهره جون خودش درست کرده. به افتخارش این هم عکس های مسافرت تالش: ...
12 ارديبهشت 1392

آخرین محرم شیرخوارگی من....

السلام علیک یا اباعبدالله و این هم آخرین محرم ،آخرین تاسوعا و عاشورایی که من شیرخواره بودم ما یعنی بنده و مامان زهره و بابا مجید روز ٨ و ٩(تاسوعا) رفتیم خونه عمه فتانه که شب از اونجا بریم دسته عزاداری. بعد از خواب بعدازظهر ما میرفتیم و پس از بازیهای بس فراوان با عرشیا (پسر عمه فتانه) و آرین (پسر عمه  رویا) و خوردن شام که همه غذاهای نذری بود که عمو حسن و نیما  و عمه رویا آورده بودند ،میرفتیم بیرون از خونه . دست عمه فتانه جون واقعا درد نکنه. ضمنا مامان بزرگ رو هم که سر کوچه شون میدیدیم و باهم دسته ها رو تماشا میکردیم. اما بابابزرگ چون مریضه نمیتونست بیاد ما خیلی برای مامان بزرگ دعا کردیم . مخص...
17 آذر 1391

تولد دایی محمد جون

وبالاخره این هم تولد دایی محمد جون به افتخار ٢٢ سالگیش بزن دست قشنگه رو   البته یه کوچولو با تاخیر برگزار شد آخه میخواستیم روز چجمعه که همه off ببخشید پارسی رو پاس بداریم تعطیل هستند برگزار بشه بابامجید پیش بابابزرگ بود که تازه از بیمارستان مرخص شده بود . دایی محمد دنبال من و مامان زهره اومد و ما 3 تایی عصر رفتیم خرید کیک و نونو باگت چه باروونی هم اومد. مامان بدری جون چه غذایی پخته بود .واقعا جاتون خالی. البته بابا مجید هم شب به ماپیوست. راستی خاله نادره اینا (خاله مامان زهره) هم بودند   ...
17 آذر 1391

من رفتم ایستگاه واقعی واقعی آتشنشانی

هفت هفت یک هزار و سیصد و نود ویک : من ،مامان زهره و بابا مجید ٣ تایی رفتیم پارک لاله که بعد از نمایشگاه و پارک  رفتیم تو خود خود ایستگاه آتشنشانی کنار پارک!! تصورش رو بکنید ایستگاه واقعی واقعی و ماشین ها ی واقعی واقعی و آقای آتشنشان. آقای آتش نشان به بنده گل داد،آخه میدونید اون روز چه روزی بود؟؟ روز آتشنشانی:     ...
17 آذر 1391

موهای من رو ندیدید؟؟؟؟!!!!

و اما موهای بنده که تا یه مدتی باهاشون خدا حافظی کردم : روز ١ شنبه ١٩ شهریور ماه ٩١ بابابزرگ و به همت مامان بدری جون موهای من با ماشین و بعدش به کمک تیغ از ته زده شده و من شدم آرتین بی مو به افتخارم بیا اون دست قشنگه رو ...
5 آذر 1391

من و یک خرید آخر هفته

در تاریخ جمعه 21 مهرماه 1391 خورشیدی من به اتفاق مامان زهره و بابا مجید و مامان بدری جونم رفتیم کوچه مروی.واقع در خیابان ناصر خسرو . از جلوی مکان تاریخی شمس العماره هم گذشتیم .که مامان زهره چند تا عکس فوری از من گرفته آخه همونطور که میبینید من روی نیمکت تنها نشستم که مامان زهره موقع عکس نگران بود نکنه من از روی نیمکت بیفتم در این عکس آخری اگه دقت کنید یه کوچولو شمس العماره قابل رویته ...
27 مهر 1391